حكيم ابوالقاسم فردوسى

477

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

درفش خجسته ميان سپاه * ز گوهر درفشان بكردار ماه ز پيلان زمين سر بسر پيلگون * ز گرد سواران هوا نيلگون درخشيدن تيغهاى بنفش * ازان سايهء كاويانى درفش تو گفتى كه اندر شب تيره چهر * ستاره همى برفشاند سپهر بياراست لشكر بسان بهشت * بباغ وفا سرو كينه بكشت فريبرز را داد پس ميمنه * پس پشت لشكر حصار و بنه گرازه سر تخمهء گيوگان * زواره نگهدار تخت كيان به يارى فريبرز برخاستند * بيك روى لشكر بياراستند برهّام فرمود پس پهلوان * كه اى تاج و تخت و خرد را روان برو با سواران سوى ميسره * نگه دار چنگال گرگ از بره بيفروز لشكرگه از فرّ خويش * سپه را همى دار در بر خويش بدان آبگون خنجر نيوسوز * چو شير ژيان با يلان رزم توز برفتند يارانش با او بهم * ز گردان لشكر يكى گستهم دگر گژدهم رزم را ناگزير * فروهل كه بگذارد از سنگ تير بفرمود با گيو تا دو هزار * برفتند برگستوانور سوار سپرد آن زمان پشت لشكر بدوى * كه بد جاى گردان پرخاش جوى برفتند با گيو جنگاوران * چو گرگين و چون زنگه شاوران درفشى فرستاد و سيصد سوار * نگهبان لشكر سوى رود بار هميدون فرستاد بر سوى كوه * درفشى و سيصد ز گردان گروه يكى ديده‌بان بر سر كوهسار * نگهبان روز و ستاره شمار شب و روز گردن برافراخته * ازان ديده گه ديده‌بان ساخته بجستى همى تا ز توران سپاه * پى مور ديدى نهاده به راه ز ديده خروشيدن آراستى * بگفتى بگودرز و برخاستى بدان سان بياراست آن رزمگاه * كه رزم آرزو كرد خورشيد و ماه چو سالار شايسته باشد بجنگ * نترسد سپاه از دلاور نهنگ ازان پس بيامد بسالار گاه * كه دارد سپه را ز دشمن نگاه درفش دلافروز بر پاى كرد * سپه را بقلب اندرون جاى كرد سران را همه خواند نزديك خويش * پس پشت شيدوش و فرهاد پيش بدست چپش رزم ديده هجير * سوى راست كتمارهء شير گير ببستند ز آهن بگردش سراى * پس پشت پيلان جنگى بپاى سپهدار گودرزشان در ميان * درفش از برش سايهء كاويان همى بستد از ماه و خورشيد نور * نگه كرد پيران بلشكر ز دور بدان ساز و آن لشكر آراستن * دل از ننگ و تيمار پيراستن در و دشت و كوه و بيابان سنان * عنان بافته سر بسر با عنان سپهدار پيران غمى گشت سخت * بر آشفت با تيره خورشيد بخت ازان پس نگه كرد جاى سپاه * نيامدش بر آرزو رزمگاه نه آوردگه ديد و نه جاى صف * همى برزد از خشم كف را به كف